تبليغاتX
حجم پنجره
من باز دچار آسمان خواهم شد ... هر وقت در زمین ... ذکرخیرش باشد !
 

HELLLLLLLLLP!!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 1 PM  توسط زهرا  | 

 ... و بالاخره ما با این همه توصیه ی ایمنی به قول فرزانه از نمایشگاه کتاب 18 سالگیمون نگذشتیم و فدای کنکور نکردیمش!! هر چند اینبار بدون دغدغه ی تیک زدن لیست اونجا بودیم و هرچند خیلی ذهنمونو مشغول حسرت خوردن نکردیم واسه ی کتابهای نخونده و نخریده و انتشارات های فراموش شده ...

 

_من قرار بود یه سمانه و یه فرزانه ببینم  ... یعنی این اولین بهانه ام بود که ناکام موند اما به یک عالمه  بهانه ی موفق منتهی شد!

 

_من اما یه کیمیا از دور دیدم! به نظرم آشنا بود اما انگار نمی شناختمش ... حق داشتم!

 

_از هر کسی که دیروز تو نمایشگاه بوده ( وحتی آدمای تو مترو) اگه بپرسی اونجا چند تا گلابی خوش تیپ دیده یا نه؟ حتما تایید می کنه! ما (من & فاطمه & فائزه & زینب ) یعنی گروه گلابیا دیروز مرکز ثقل نمایشگاه بودیم و اجبارا هر دختر و پسر وهر اجتماعی از دختران و پسران توامان با هم که شاید هنوز نسبتشون برامون مشخص نباشه و هر کودک و پیر و جوان و خردسالی که از شعاع 1 کیلو متری ما می گذشتن رو شاد می کردیم ... وقتی همو گم می کردیم و داد می زدیم گلابیا! گلابیا ! همه باهامون همذات پنداری می کردن  و برمی گشتن ببینن ما چی کارشون داریم و من و فاطمه با چند تا لبخند سرگرمشون می کردیم تا از دور دستها یه صدای ضعیف جواب می داد:گلابی! گلابی!

 

_ ما دیروز یه "هستی" کوچولوی خواب و یه "هستی" کوچولوی بیدار دیدیم  و با اینکه هممون خاله های چند تا نفس بودیم اونقدر به وجد اومدیم که تمام هم نوعان توی غرفه ها و حتی مامان هستی علاوه بر به وجد اومدن دلشون واسه بچه ندیدگی ما سوخت !!!!

 

_ما دیروز یه آقاهه رو دیدیم که تو چشاش زل زدیم و تو چشامون زل زد و ما هم بلند بلند جلوش فکر می کردیم که کیه! ما آقای رضا رهگذر سرشار عصر جمعه ی (نه!) ظهر جمعه رو دیدیم اما بهش سلام نکردیم و دوغرفه جلو تر که باهاش تصادف کردیم با کمک راهنمایان غرفه سلامی عرض کردیم به چه پیچیدگی!

 

_ ما دیروز تو غرفه ی استان فارس دو تا پسر شیرازی نوستالژیک دیدیم و فقط برای شنیدن لهجه هاشون به حرف کشوندیمشون ...البته آخرش اعترافم کردیم!

 

_ همخوانی با اخشابی و لهراسبی که از بلند گو پخش می شدن ... پرواز با باد قشنگ دیروز توی صحن  مصلا ... در جایگاه نیروی انتظامی ارشاد جوانان مخصوصا تیکه اندازی به پسرای مو خشنگ کتابخون ... شمردن تعداد قابل ملاحظه ای بهرام رادان در محوطه ... دانشجو نمایی در ملا عام  و الکی پز کنکور ارشد رو دادن ... دویدن دنبال مترو و دست تکون دادن برای کمپوت گلابی تو ی مترو و گلابی های آن طرف ریل

 

_چند تا  "یار مهربان" هم که گرفتم وقتی نگاهشون می کنم دلم قنج میره واسه خوندن و نوشتن ، واسه روزای بعد کنکور که می تونم چقدر خوشبخت باشم با این همه کتاب واسه حالشو بردن! (آخه کتابای نمایشگاه 17 سالگی هم مونده هنوز)

 

چند تا کتاب خوب امسالم:

عاشقانه های پسر نوح (شعر)

پرنده ی پنهان(شعر)

من و سرخپوستم (داستان)

این فنجان کی بود؟(داستان)

خیلی دلم می خواست (داستان)

نغمه ی غمگین (داستانای سلینجر جونم)

بیو تن (رمان خوشگل رضا امیر خانی)

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 2 PM  توسط زهرا  | 

 

به یادت پلک می زنم کنار پنجره

مثل خودت!

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 8 PM  توسط زهرا  | 

 

. . .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 7 PM  توسط زهرا  | 

 

میگن هر نوزادی که به دنیا میاد خدا بهمون می فهمونه که هنوز ازمون نا امید نیست ( البته اینو "تاگور" می گه) اما ... وقتی برای اولین بار نگاهم تو چشمای  "بهار" که واسه خودش یه دنیاست  حبس شد  اینبار من بودم که به طرز عجیبی به خدا امیدوار شدم!

نمیشه اییییییییییییییییییییین همه خوشگلی و لطافت و معصومیت و ظرافت رو یک جا ببینی و اشکت در نیاد! نفسای تند و تندش که هیچ کدوم شبیه "آه" نیست ... دست و پای سفید و نرمش ... لبای خوشگل و کوچولویی که بین لپاش گیر کرده و به قول باباش اول بازشون می کنه و بعد فکر می کنه خمیازه بکشه یا واسه گریه کردن بلرزونتشون ...

قبلش ... وقتی هنوز  درخششو ندیده بودم اما حجم حضورشو و سکوت پر از انرژیشو حس می کردم ، فکر  کردم تحمل "بودن" سخته و وجود داشتن سنگینه و به روزایی فکر می کردم که بهار کوچولو هم ممکنه یه "چرا"یا یه "چه جوری" بزرگ داشته باشه  وبه سعیش وحتی خستگیش هم فکر کردم ...

فکر کردم به دنیای نا امنی که قراره مثل خیلی از ما توش بی پناه باشه ...

اما نمیشه بهار رو ببینی و باور نکنی یکی ، از یه جایی حتی حتی به فاصله ی میلیاردها سال نوری  ویا به نزدیکی همون رگ گردن داره نازت می کنه!!! نمیشه این همه قشنگیشو ببینی و فکرات اونقدر مزخرف و زشت باشن! نمیشه لوبیا بشه تو بقلت و تکونش بدی اما زندگی رو اینقدر ملموس و محسوس تو دستات قبول نکنی!

دل هممون ولی براش خیلی سوخت ... به قول مامان حمیده ش دستا و انگشتاشو باز که می کنه و یهو می پره دل آدم واسه این همه ترس از دنیای شلوغ و جدیدش و این همه مهربونی که لازمش داره کباب می شه!

بهار کم! خاله جون! خوش به حالت که اینقدر خوشبختی و عشق مامان بابای بی نظیرتو با اون چشمای قشنگت می بینی ... خوش به حالت که فرشته ها قلقلکت میدن ... برات جوک می گن ... خوش به حالت که اینقدر نازی!

مبارک باشی ترنج کوچولوی من که توی جهان به هیچ وجه نمــــــی گنجی!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 10 PM  توسط زهرا  | 

خداوند ا ا ا ا

 

همه جور بلا رو از همممممه ی مـــــــــــــــــــــــا دور کن! کاری کن که یکشنبه ها لیوانامون نشکنه و توی پاهامون شیشه نره و دیگه کیف بابامو نزنن . علاوه بر این

به همه ی کسایی که قراره امسال عید برن مسافرت و تصادف کنن و بمیرن(یعنی الان روزای آخر زندگیشونه) رحم کن و کمکشون کن تا نمیرن!!! خیلی گلی!

 

شمارش معکوس

     

          برای اومدن بهار

 

                      شروع شده!

 

مثل اینکه بهار ما از بهار بقیه  بیشتر عجله داره!

 

خدایا خوشگلتر و سالمتر و آدمفرشته تر خلق ترش کن!!!!!

از الان تا چهارشنبه قلبم تو چشمم می زنه!

 

 

 

باید ذکر بهار بگم تا آروم شم:

 

دگرگونیهایمان را مدیون بهاریم  . . .

                         دگرگونیهایمان را مدیون بهاریم...

 

بهار شدن حق توست . . .

                    بهار شدن حق توست...

اگر تو گل ندهی . . .

             اگر تو گل ندهی...

سهمی از بهار برای همیشه ...

                    سهمی از بهار برای همیشه ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 10 PM  توسط زهرا  | 

چشماشو باز می کنه! بین این همه آدم یه صندلی خالی کافیه تا دلش بخواد فقط هانیه نگاش کنه و فقط هانیه بهش لبخند بزنه. به توهم هانیه چشمک می زنه. نفس می گیره که بقیه ی شعرو بخونه... صندلی خالی رو باور می کنه ... چشماشو می بنده!

 تنها بودن ... یه کاابوووس شومـــــــــــــه ...عزیزم

کار دل ...نبااااشی ...تمومــــــــــــه ... عزیزم

چونه اش می لرزه .

                           ********************************

آزاده می گه به مناسبت یه پنجشنبه ی بدون حسنان و بدون شیمی آپ کن! قول گرفت ... آپم نمیومد اما الان چرا ... خیلی دلم می خواد تو وبلاگم _که موقتا تنها جاییه که می تونم توش واژه ها رو به بازی بگیرم_ بنویسم!

                      *********************************

وقتی قراره کنفرانس عقشتو بدی حتی اگه موضوع سرنوشت سازی هم نباشع دلت تاپ تاپ می کنه و نفس نفس زدنت تابلو می شه! فرقی هم نمی کنه، ممکنه یه روز آتشفشان  انرژی باشی و همه ی سعیتو بکنی بقیه از برق چشمات اونقدر به وجد بیان که تو رودروایسی گیر کنن و با تمام مغزشون "فوتو الکتریک" رو بفهمن! (حقش بود آخرش می گفتم رحمت بر پلانک و اینشتین)، یه روزم ممکنه سوار یه الکترون از این مدار به اون مدار اینقدر  محو جای خالی فوتون ها توی یه طیف پیوسته  پر از طول موج رنگا ورنگ بشی که یادت بره بقیه خمار شدن و حوصله ی لبخند ملیحی که نثار فرمولها می کنی رو ندارن ...

درحالت دوم دلم نه برای خودم، برای عقشم که اینقدر خود خواهانه توضیحش دادم خیلی سوخید!

                   *********************************

کاش می شد مثل نامه هایی که نگه می داریم و حتی بعضیاش تاریخی میشن ، بعضی دیدارها و بعضی تلفنا رو هم جایی ثبت کرد! نمی دونم چرا دلم می خواد تلفن دیشبو مثل یه آهنگ بذارم تو گوشم و کیف کنم؟!

نقطه ی شروع خیلی خوبی بود فرزانه! گوشی رو که گذاشتم چون می دونستم ساختمون خالیه به راحتی از ذوقم جیغ زدم!

فک کنم این همون شکوه 18 سالگیه که می گن. آخه حس می کنم خییییییییییلی بزرگ شدم! دلم اینقدر جا داره که می تونم چند نفرو نه به طور عادی بلکه به شدت خاص دوست داشته باشم و هر خاطره ی کوچولویی رو مث یه فرش خوشگل (البته دستباف) زیر آفتاب مرموز نزدیک بهار پهن کنم و روش دراز بکشم!!! ذهنم اینقدر وسیع شده که می تونم آرزو هامو احضار کنم، چشمامو ببندم و با دستام جنسشو حدس بزنم!

فاطمه کم کم باید خودتو آماده کنی برای اون فریاد ... (یه "بهار" کوچولوی بی نظیر دیگم تو راهه)

دگرگونیهایمان را مدیون بهارییییییییییییییییییییییم !

 

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 10 AM  توسط زهرا  | 

حیف! حیف که من و تو عا کردن بلد نیستیم. نه تو می تونی واسه من دعا کنی و نه من واسه تو ... اون موقع ها که بلد بودم، یه همچین وقتایی دلمو با همه ی تاپ تاپاش می ذاشتم کف دستم و به حبیب نشون می دادم. چشمامو ریز می کردم و بهش می گفتم خدایا! ببین چقدر دوسش دارم... و واژه ی "چقدر" رو خیلی می کشیدم. وقتی عکس دلمو توی چشمای خدا می دیدم که برق می زنه، وقتی به خاطر دله و دوست داشتنه می دیدم که فضا و زمان چقدر زلال شده، اعتقاد داشتم که هر دعایی بکنم (برای مفعول فعل دوست داشتن) مستجاب می شه. من بلد بودم برای تو و فائزه و یه عده آشنای دیگه اینجوری دعا کنم ...

اما حالا! نامه نوشتن که هنوز بلدم. مثل تو! می دونی که نامه هامون چه معجزه هایی می کنه. نامه هایی که از حد تلفن های هول هولکی طولانی و شلوغ و دیدار های یه خط در میون این چند وقته فراتره. مگه می شه یادت بره مکه رو و اینکه حداقل 80% جاها کنارم نشسته بودی و با هم راه می رفتیم و با هم خیره می شدیم ...

برات نامه می نویسم:

می نویسم سلام ! و بعد با هم زمزمه می کنیم: که نام دیگر خداست...

سلام ذره ی بی نهایت (البته با سرقت غیر ادبی از نظریه دکتر حسابی) سلام تهنای کوچولوی من!

ملال های زیادی هست غیر از دوری تو... مثل ماجرای دیوار که قرار بود همیشه نبض کوچکش کنار تخت تو بتپد و تو در عمق همان تاریکی سرت را رویش گذاشتی و با خودت قایم باشک بازی کردی. اما نمی شمردی ... انگار گریه می کردی!

اه چرا اینقدر ادبی حرف می زنم؟!

دارم فکر می کنم ملالی نیست شاید جز همون سوال مداومی که ما از هم می پرسیم:" تو چرا نیستی؟" و من جواب این سوال و خیلی سوالهای دیگه رو تازه دارم حسش می کنم. جواب این انفجار قریب الوقوع 18 سالگی، جواب سرمای کنکور که حالا تندیس همه ی طلسم هامون شده.

اینکه ما خیلی خیلی زود تر از آدمهای خیلی خیلی بزرگ، با تجربه ی بی نظیر "عجب این دخترک شاد است!" به این درک رسیدیم که من و تو قرار نیست دنیا رو بسازیم و زیر قراردادمونو خیلی وقته امضا کردیم: ما قراره "دنیا" بسازیم. یه دنیای تازه، یه دنیای موازی این زشت بد ترکیب. توی اون دنیاهه که تنها چیزیه که ما باورش کردیم صدای خیلی ها ضبطه. از بهار و صبا و فائزه و کیمیا و خاله زینب و خاله حمبده و دایی ابراهیم و دایی علی و داداش جلال و اونا (غیر قابل پخش: بووق) گرفته تا اینایی که برامون خوابای مختلف می بینن و ذهنمونو پر کردن از قاب عکس های کسل کننده ی هشدار دهنده ی : "مواظب باش". یا شاید حتی رهگذر های تو کتابخونه برای تو و توی مدرسه برای من که هیچ وقت

" فاطمه و زهرای همیشگی" رو ندیدن.

توی همین دنیاهه که حالا دیگه داری خاکشو با انگشتات حس می کنی نمایشنامه ی "کوتاه مثل آه" روی صحنه می ره و دنباله دار "هالی" بعد از هفتاد و خورده ای سال قبل از اینکه بمیریم از بالا سر زمین رد می شه.

چه کاندیدای جایزه ی نوبل بشیم چه نشیم، چه توی "کافی کتابمون" جشن بگیریم چه نگیریم، چه کیمیا با افتخار به شوهرش بگه اینا دوستای منن چه نگه ... این خاک ملموس تر از این نمی شه. می بینی چقدر نرم و لطیفه اصلا می بینی دنیامون چقدر کوچیکه! به کوچیکی سیاره ی شازده کوچولو که می شه روزی صد بار توش طلوع و غروب خورشید رو دید! و باور کرد...

حرفامون کودکانه تر از این ... دنیامون کوچولو تر از این... خاکشم نرم تر از این ...

دیگه تا کجا پیش بریم؟! تا جایی که یه نامه از یه سیاره ی آشنا خنده دار باشه و اعتبارشو از دست بده ...

نه! تا جایی که دستمون برسه باید ادامه بدیم! یه نامه فقط واسه روزی خوبه که به مقصد می رسه! واسه روزی که توی دستای گیرندش جا می گیره. اون روز حتی اگه به اندازه ی یه سال چسبناک باشه اما بالاخره مجبوره تموم شه و تو بدون اینکه بخوای به خاطر اون نامه، به خاطر یه دعا شبیه اون نامه، به خاطر یه فرشته به اسم "رعنا" سوار یه نقطه ی عطف شدی و باید پیاده شی. چون نقطه از لحاظ هندسی و ریاضی فقط یه نقطه است. تو باید امتداد داشته باشی و در امتدادت سعی کنی فراموش نکنی که باچشمای خودت یه نقطه ی عطف دیدی! ... دیدم! و این چقدر سخته!!!!

سرتو گذاشتی رو دیوار. هنوز داری گریه می کنی. همه قایم شدن اما تو حوصله نداری بپرسی: "بیام؟" زیر دستت گرم شده. یادت به نبضی میفته که قراره تا ابد اونجا بتپه  هر چند به بروز هیچ پنجره ای مجر نشه اما قراره پمپاژشو به همه ی نقطه های عطف نامرئی برسونه ..."این تمام حجم پنجره ایست که از این نبض زاده می شود" ولی فاطمه حتی این دیوار هم تضمین نمی کنه تو دیگه گریه نکنی!

 

 

راستی نظریه ی بی نهایت بودن ذرات (بدون هیچ دخل و تصرفی از طرف من) از طرف دکتر حسابی تو کتابا اینطوری نوشته شده:

 

 همه ی ذرات جهان به هم مرتبطند و همه ی ذرات جهان در نقاط مختلف با هم وجود دارند در نتیجه قسمتی کوچک از تمام جهان در هر نقطه ای وجود دارد. هر ذره ای در تمام فضا پخش است و بر ذرات دیگر تاثیر می گذارد. پس ذرات شعاع معین ندارند و چگالی آنها به تدریج با فاصله از مرکز آنها کم می شود ...

 

یه چیزی رو از طرف آبجی فیزیکدان کوچولوت یادت نره:

 آدمها ریاضی رو قبول می کنن اما فیزیک رو باور می کنن (در هر 2 مورد هم مجبورن)

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 9 PM  توسط زهرا 

_ وای زهرا،خیلی بد اخلاق شدی ها!

_چقدر بی ملاحظه شدی  زهرا!

_به چی داری فکر می کنی؟ چرا خیره شدی؟!

_چــــــــــــی شده؟ چرا اینقدر چهرت ناراحته؟

ولم کنین بابا اعصابم خوورررررررررررده! حوصله ها تونو ندارم!

 

امامن فقط و فقط نگران تو ام وتو واسم مهمی! دوست دارم بخندی، قهقهه بزنی، هر روز خبرای خوش بهت بدن یا اصلا خبر خوبا رو من بقاپم واست بیارم! بین اینهمه غریبه ی مزاحم و آشنای احوالپرس (هرچند دوست داشتنی) دلم می خواد فقط تو وقتی مدام بغلم می کنی و محبت می کنی دلتو نشکونم! یه ثانیه بعد از اینکه داد می زنم وجدانم فقط واسه تو ذوق ذوق می کنه! مهم تر از همه ی رویاهامی ... شاید این تو رفتارم معلوم نباشه ! آره معلوم نیست اما وقتی همه جا جار می زنم دعا کردن بلد نیستم فقط واسه تو دعا کردنم می گیره ... فقط  خوبیهای تورو_ اگر هم حرصم بگیره_ باور می کنم! فقط تصور خوشبختی و قشنگی های توئه که می تونه مثل لحظه هایی که لباسای کوچولو و نرم "بهار" رو می بینم اشکمو از شعف در بیاره! به قول خودت و با لحن خودت "عااااااااشقتم عسیسم"

آخ ... لبخند در تلفظ نامت ضروری است!

                        ***********************************

صادق طباطبا یی برادر "فاطی" با اون دستمال گردنش داره توی مردم ایران سلام حرف می زنه! چقدر مااااهه!.... وای! امام خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم می فهمیده و آدم بوده ... الان کاملا در قحطی "انسان" به سر می بریم! جوابای امام در برابر ریش گذاشتن و پرده زدن تو دانشگاهها و موسیقی پخش نکردن تو تلویزیون و ... چقدر قشنگه ! یه همچین فرشته ای که اینقدر معتدل و مسئولیت پذیر باشه دیگه الان کجاست؟!

                   ************************************

تقریبا 4 ماه دیگه از این قرنطینه ی لعنتی کنکور بیرون میام! من به همراه همه ی بچه های این شکلی (دوچرخه خونای سابق می دونن این شکلی ها کین) دستمو می ذارم رو فیزیک شریف و ساک ساک می کنم! احتمالا پیدا می شم! توی این 18 سالگی تب دار و ورم کرده و ملتهب و البته خسته  من انگار به خودم مرخصی دادم و زحمت هیچگونه "خوش+حالی" رو به خودم تحمیل نکردم ! به بهانه ی تست و درس و مشغله های غیر آدمیزادیش هیچ عملیات متهورانه ای برای خودم انجام ندادم وهیچ تلاشی هم نکردم لذت و شعف خاصی بدست بیارم که جنس لحظه هامو برگردونه به  همون زهرای همیشگی!  استراحت و تعطیلاتی پست مدرن که تقریبا دارم توش منجمد می شم!

آخه زحمت داره ... زحمت داره خودتو ملزم کنی اونی باشی که حبیب دلش قنج بره و لبخند بزنه یا  جلوی هر اتفاق یا آدمی وایسی تا جایی بری که اونجا بهت خوش می گذره و با آدمهایی وقتتو بگذرونی که تعبیرهندسی(!) نظریه ی بی نهایت بودن ذراتند یا بی خوابی بکشی که یه رمان طولانی رو تموم کنی ! وای ! خیلی زحمت داره همه ی زندگی رو تعطیل کنی که یه شعر بگی یا یه شعر بخونی یا یکی واست شعر بخونه ... آره حتی زحمت داره (یاد زحمتایی که کشیدم البته به خیر) که به جای نوشتن تکلیفات و خوندن امتحان فردات تو اینترنت دنبال مقاله بگردی و صبح تا شب آزمایش کنی تا  تحقیق خود خود خودتو کامل کنی ... 

توی انجماد این مدت من اصلا سعی نکدم دنیا رو برای خودم تسخیر کنم !

 

اما دیروز یه اتفاق منحصر به فرد افتاد! وقتی داشتم لباسامو می پوشیدم  که برم مدرسه یهو به خودم اومدم (یهنی قبلش اصلا حالیم نبود) دیدم دارم یه  آهنگی رو بلند بلند می خونمش  ... (در حالی که همه ی فکر وذکرم پیش خانم امیری بود که باید دوباره تحمل می کردم  جیغشو که خانم عزیز محمدی بازم دیر اومدی؟!!!!!)!  یهو خشکم زد تو آینه خیره شدم گفتم زهرا داری چیییییییییی می خونی تو! جالب اینجاست  که حتی  با آهنگش پایکوبی(!) هم می کردم ولی خب دستم بند بود وگرنه لابد بدون اینکه بفهمم یا بخوام دست هم می زدم!

حالا شما هم صداتونو ریز(جیغ) کنین و همراه دست افشانی و پایکوبی بخونیدش ، این برای من یه معجزه ی نوستالژیکه (احترام بگذارید) :

 

خوشحال و شاد و خندانم

قدر دنبا رو می دانم

دست بزنم من

پا بکوبم من

جوانم

بیایید با هم بخوانیم

ترانه ی بهاری را

عمر ما کوتاس

چون گل صحراس

پس بیایید شادی کنیم ( به روایتی دیگر : پس بیایید با هم باشیم)

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 11 AM  توسط زهرا  | 

بودن

    یا

     نبودن ...

         بحث در این نیست.

                 وسوسه این است!

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 8 PM  توسط زهرا  | 

پشت به اقیانوس

هرگز

دعای باران بالا نمی رود

رو در روی کویر

            فریاد زدی

و باد

صحرا در صحرا

                متبرک شد

امشب

 به زیارت نواحی فزیاد تو آمده ام

شاید

لبهایم

مقدش شوند

 

*** 

 

امشب

 به زیارت نواحی فزیاد تو آمده ام

و لبانم

سربلند اعتراف می کنند:

"اگر گلوی تونبود

         عقل این حنجره

هرگز به فرباد های بلند

قد نمی داد"

 

اگر گلوی تو نبود...

 

*بخش هایی از شعر "زیارت نواحی مقدس" حسن حسینی

*وااای خدا جون یادش به خیر ....دلم می خواد پارسال این موقع زنده شه و صدای هرهفتامون دو باره بپیچه!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 12 PM  توسط زهرا  | 

 اين حال من بی توست
بغض غزلی بی لب
افتاده ترین خورشید
زیر سم اسب شب

این حال من بی توست
دلداده تر از فرهاد
شوریده تر از مجنون
حسرت به دلی در باد

پیدا شو که می ترسم
از بستر بی قصه
پیدا شو نفس مرده
می ترسه ازت غصه

بی وقفه ترین عاشق
موندم که تو پیدا شی
بی تو همه چی تلخه
باید که تو هم باشی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 9 PM  توسط زهرا  | 

نمی دونم چرا دست از سر خودم بر نمی دارم  که برم اپسیلون هندسه برای فردا "حفظ" کنم ... وای چقدر سرم درد می کنه! وای دارم خل می شم!

امروز روز خیلی مفیدی بود ... صبح رفتم مدرسه که با بچه ها یه کم هندسه بخونیم ... خانوم امیری فکر کرده من مغز هندسه ام زنگ زده به یکی از بچه ها : "...." جون عزیز محمدی اومده مدرسه خودتو برسون اشکالاتو جواب بده!! تو دلم قهقهه می زنم  ... من هیچ غلطی برای امتحان هندسه نکردم خدایا من چه خونسردم!

از وقتی از مدرسه اومدم تا الان ( 12 ظهر تا 8 شب) دارم همشهری جوان ویژه ی سه سالگی رو می خونم! دلم می خواست الان چشمامو می بستم  و وقتی باز می کردم طبقه ی ششم برج آی تک بودم ... و این یعنی کنکور 78 تموم شده و من رفتم تو19 سال و فیزیک شریف یا تهران یا فیزیک یه دانشگاه کوفتی دیگه قبول شدم و من خودمو سریع از دانشگاه رسوندم اینجا تا نوشته هامو تحویل بدم و بعدش با فاطمه قراردارم برای رادیو جوان و تازه برای اینکه هیجانشو بیشتر کنیم فرداش یه امتحان باحال (مثلا کوانتوم) دارم و هیچی هم درس نخوندم و ... و ... و ... چه مسخره!

این چند روزه مثل یه بچه کنکوری با انگیزه شدیدا درس خوندم! خدایی کیف داشت ... بعد از مدت ها چسبید ... یه لذت گمشده که کشفش کردم و شاید حالا حالا ها سر پا نگهم داره و شارژم کنه!

اما نفهمیدم چرا امروز اینقدر خسته بودم و تنبل!

امروز دلم بازاسکیزوفرنی خواست! دلم تله پاتی خواست!

امروز هوا فقط سر بود ...یه باد سرد و تیزی هم میومد... آسمون کوتاه شده بود و داشت از فرط تیرگی تالاپی می افتاد زمین ... امروز من برای اینکه نماسم  تمام یه کوچه ی خلوتو با تمام بازیگرای  سریال "اسکیزوفرنیم" مسابقه ی دو دادم ... کاش اون جیغه رو هم می زدم که تا الان تو گلوم گیر نکنه!

باشه خداجون خب مچکرم ولی می شه اینقدر ساکت نباشی ... دیگه از سکوتت دارم خسته می شم! اه!

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 8 PM  توسط زهرا  | 

فکرشو بکن...

وقتی یه آدمه زرورقی میاد تو وبلاگ یه آدم زرورقیه دیگه می نویسه...

وااااای که چه کیفی میده مخصوصا اگه این آدم زرورقی قبلا توی همین جا می نوشته و بعدا خواسته زرورقی ترترتر بشه و رفته اما هستش!!!

قراره من آپ کنم .یه آپه مسخره و خنده دار.یه آپ مثل آپ زرورقی

از چی بگم از کی بگم از کجا بگم رو نمی دونم !؟

فقط باید بگم اونروزززز من دوباره زرورقی ترترتر شدم ،

اونروز با تو ، اونروز با تو ، اونروز با تو ...اونروزززز با من !!!

آره با تو بودم اونروز ، دوباره همه چیز شده بود عینهو اول ،این مدت ...!!!

من هنوز تو یکشنبه موندم!! تو الان چند شنبه ای؟

دوباره غافلگیرمون کرد ، هم تو رو هم منو ! من که تو خودم نگنجیدم ،

تو هم مطمئنم که به من بردی!

این کارا چیــــــه میکنه ؟ این مثلثه؟این دایرهه؟این من ؟ این تو؟این اون؟این حبیب؟!!!

اونروزمون خوب رقم خورد خیــــــلی خـــــوب

اینارو فقط خودت بخون چون فقط خودت میفهمی!

 

فاطمه زرورقی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 12 PM  توسط زهرا  | 

و خدا اندیشید دیگر چه چیز خلق نکرده است؟ آنگاه تو را برای من آفرید.

 

یکی هی می زنه به پنجره و صدام می کنه. دل از تستهای فیزیک گاج میکنم و سرمو بر میگردونم. رنگ و روش مثل همیشه نیست. توی التهاب بغضش فریاد میزنه. منو میخواد... من که میدونم تو با این بغضات فقط دلبری میکنی و بعدش محشر به پا میکنی. تو که میدونی اگه بغضتو ببینم مجبورم همه کار رو زندگیمو ول کنم بیام همه صورتتو جا بدم تو دو تا دستام... پیشونیم رو بچسبونم به پیشونیت و بعد محکم تو بغلم اونقدر فشارت بدم تا های های گریه کنی... همه میدونن از این بغضای نارنجی بی نظیر دم غروبت تا اون گریه های پاک و شفاف نصفه شبت راهی نیست... دلمو بردی... صبر کن، اومدم!

چتر نمیبرم که خیس بشم. لباس گرم نمیپوشم که سرمات همه ی وجودمو بلرزونه. شال بافتنی مشکیه رو میندازم دورم میام تو حیاط. باد میاد، هوا کاملا جوانمردانه سرد است. خجالت نکش! گریه کن!

 صورتمو میگیرم رو به روی آسمون. تو چشمات زل میزنم، جای زمین و آسمون عوض میشه. اسمون سفید سفیده. انگار برف نشسته روش. دو تا پرنده دارن عین سارا و حبیب طرف هم بال بال میزنن!

ایندفعه نمیترسم شیشه های عینکم خیس بشه. (غصه همیشگی من و فاطمه و فائزه موقع بارون). نفس میکشم. نفسام اصلا شبیه آه نیست. نفسهام با اون چشمهای لنگه به لنگه و دستای سیخونکشون هر کدوم یه مولکول o2 رو میچسبن و زیر بارون خیس خیس لبخند میزنن.

 آسمون جونم ناراحت نشی ها ولی گریه ات منو از خوشحالی دیوونه میکنه. سعی نکن ادای آدمای ناراحتو در بیاری. گریه هات قهقه است. معرکه است... تماشاییه!!! گریه ات آرامشیه که آدم توش هول میشه تجربه اش کنه. گریه ات امیدیه که آدم دلهره میگیردش نکنه موجودی رو خلق نکرده باشه که بتونه برق نگاهشو بین برقی که بارون روی همه چی میندازه تشخیص بده ... آآآآآآآآآه

 

باران که می آید تو می آیی ..........

                               :

                               :

                ........ باران که می آید تو در راهی !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 0 AM  توسط زهرا  | 

این روز ها که می گذرد

                            

                              شادم

 

این روز ها که می گذرد

                        

                              شادم

                            

                                      که می گذرد

                                    

                                               این روز ها

 

              شادم

                 

                  که می گذرد...

 

 

      ـ شرمنده فراموش کردمـ :شعر مال قیصر امین پوره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 8 PM  توسط زهرا  | 

امروز نمایشگاه مطبوعات عجله ای چقدر خوش گذشت!

دنبال چی بودم نمی دونم! و از اطراق کردن توی غرفه ی همشهری جوان جیگر چی می خواست گیرم بیاد رو هم نمی دونم!

چقدر نوستالژیک بود! نوستالژی آینده (!)

دیدن چهره و شنیدن صدای آدم های کاغذی و مجازی که قصه ی دوستی و دوست داشنتن و شناختنشون بالاخره یه روزی از لای یه مجله یا با یه کلیک اتفاقی  متولد شده!

مثل یه رویای عجول بود ...

بوی زندگی میداد اونم از جنس من!

(چقدر "وقت ندارم" بهانه ی به درد بخوریه)

* فاطمه خیلی جات خالی بود...باید می بودی(دیدی این طلسمه بازم نشکست! تقصیر امام رضاست زیادی طلبیدت)

* راستی سمانه دوستت دارم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 10 PM  توسط زهرا  | 

                                                                      

*وقاف                                                                                                 

 حرف آخر عشق است

آنجا که نام کوچک من آغاز می شود

 

                  

 

 

              * حتی اگر نباشی می آفرینمت          چونانکه التهاب بیابان سراب را

 

 

*این روزها که می گذرد، هر روز

احساس می کنم که کسی در باد

                               فریاد می زند