تبليغاتX
حجم پنجره
من باز دچار آسمان خواهم شد ... هر وقت در زمین ... ذکرخیرش باشد !

خستم از زندگی کردن ... می ترسم از مردن ............

من همیشه _در تمام 19 سال زندگیم_ به مرگ فکر کرده ام. لای نفس کشیدن هایم دزدکی  گنگی مرگ را احساس کرده ام. همیشه تا سرحد مرگ از مرگ ترسیده ام! همیشه با اسم مرگ گریه کرده ام  و مرگ های گریه دار را هزار بار از باورم عبور داده ام  تا هق هقم قطع شده. مدام مرده های امروز را با زنده های دیروز مقایسه کرده ام. هر وقت قبرستان دیده ام موجودات زیر و روی زمین را بین پلک زدن هایم مرور کرده ام ... من از ابتدای کودکی، از شبهای طولانی و بی خوابی های عمیقم(!) این وحشت را تا الان حمل کرده ام ... بدون هیچ پناهگاهی، حتی فکر به اینکه همه می میرند و خیلی ها ی دیگر مثل من می ترسند احساس آرامش در من ایجاد نمی کند.

من همان آدم وحشت زده ام که وقتی لذت هایش تبخیر(!) شد  و دیگر نمی فهمیدشان، در عوض درد هایش لا به لای تک تک مولکول های اکسیژن تنفسش را هم دردناک کرد... و چه چیزی از درد به مرگ نزدیک تر؟

هر سوزنی که توی دستم فرو می رفت نوید آرامش بود ...

از نزدیک چیزی شبیه مرگ برگشته ام. از دنیای درد. از تماس با ضربه ای شدید می آیم که هربار یادآوریش برایم .... آخ، خدایا انگار تمام ترسهای این 19 سال را در هم ضرب کرده باشند!

من همان آدمک معتاد پست قبلی هستم. کسی که معتاد روزمرگی های خالیش شده بود و از هدف ها و علاقه هایش بی زار! کسی که نمی دانست عادت کرده، وابسته شده و یا واقعا دوست دارد که اینقدر بی حوصله باشد؟ و درست وقتی که قرار بود علاقه ها و آرزو هایش دست به کار شوند و به بهانه های دل خوش کنکی روزمرگی اش را سامان دهند، و وقتی داشت مجبور می شد بی حوصلگی عزیزش را کنار بگذارد .... با یک گیجی مبهم تصادف کرد، به یک سکون دور از ذهن محکوم شد. دیدنی شد و حتی شنیدنی.

دیدنی و شنیدنی شدم. اینها بازی با کلمات نیست ... من دقیقا همین کلمه ها هستم ! تنهاییم  حقیقتا تسخیر شد و حالا که که کم کم دارم بهش بر می گردم  فقط ترسهایم مانده و قوت گرفته و حواس پرتی هایم.

تصویر "دل انگیز" مهره های شکسته ام را توی MRI می بینم و ضعف می کنم... حالا"استخوان شکسته"هم به "خون" و "عصب" اضافه  شده  برای غش و ضعف کردنم!!

... دکتر نفس عمیقی  می کشد. عکس ها را روی میز می گذارد، سرش را تکان می دهد و می گوید خدا خییییلی بهت رحم کرده! از تصور نخاعم که رویش یک لکه یا مثلا یک خراش است هم خنده ام می گیرد هم ضعف می کنم. و از اینکه این لکه را کاریش نمی شود کرد اما من هنوز راه می روم و فعلا خطری تهدیدم نمی کند...

من این اتاق دکتر را و این لکه را و رحمی که خدا به من کرده خیلی باور کرده ام. بدجوری حسش می کنم.

توی این جزیره که گیر افتادم  دست به احساس هایم نمی زنم، کافیست کمی مرتعش شوند تا من ساعتها گریه کنم و من همچنان نمی خواهم گریه کنم! پس از همه ی احساس هایم فرار می کنم. فکر هایم اما همه اش مرور خاطره ها و رویاهاست. مفاهیمی که مدت ها اعصابشان را نداشتم.

... و کتابهایم هنوز کنار بالشم  خوانده می شوند!

پ ن: اگر برایم دعا کردید، اگر به یادم بودید، اگر راجع به من قضاوت کردید... ممنون!

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 1 PM | لینک  | 

حوصله ی کامنت گذاشتن ندارم اما بعضی پست های بعضی ها را که می خوانم خیلی هوس موافقت می کنم. هوس آفرین گفتن، هوس همدردی!

به اینترنت معتاد شدم. به بعضی وبلاگ ها .... اه .... اه ... اه ... به یعضی خبر گزاری ها! به داغ کردن معتاد شدم. به بغض های  وحشتناک.

پر نیستم که بنویسم.  خالی خالیم. خلا توی مغزم هی جمع می شود. فشار می آورد ... درد می کند ... دلم می خواهد سرم را بکوبم به دیوار و دیوار را خونی ببینم ... شاید حالم بهتر شود.

صدایم به بیرون نمی رسد. زندانی شدم. همه چیزم زندانی شده. اما به این فجاعت زندانم هم معتاد شده ام. به قیافه ی تنهایی ام توی تمام آینه های اتاقم معتاد شده ام. دلم نمی خواهد این لعنتی ترین تابستان دنیا تمام شود. و من مجبور باشم مسئولیت رفتار تک تک  عضلات صورتم را به عهده بگیرم در مقابل چشم های  حریص  آدمها. همه شان حرص دارند. حرص سوالهایی که من جوابهایش را نمی دانم ... این چشم ها همه شان حرص دارند، حرص دیدن استیصال من! به قول لنی خداحافظ گری کوپر از جمعیت متنفرم!

همین حماقت هایی که مجبورم هر روز تحلیلش کنم بسم است!

حوصله ی جزوه نوشتن ندارم!

حوصله ی  نوشتن برای موعد مقرر را هم ندارم!

حوصله ی ده ونک تا ونک را ندارم. حوصله ی ونک تا همه جا را ندارم.

حوصله ات را ندارم.

دلم نمی خواهد کتابهایی که بهشان معتاد شده ام را جایی غیر از کنار بالشم ببینم.

ذلم نمی خواهد تو را ببینم! حوصله ات را ندارم.

 

دلم می خواهد "زیتا" را ببینم و به خاطر همه ی سیاه سرفه هایش که اینقدر آشناست بغلش کنم.

 

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 1 PM | لینک  | 

گزارش n امین دادگاه  نسبتا علنی بررسی  اتهامات متهمان اغتشاشات اخیر (حدودا 10 سال پیش یادتونه یه انتخابات خاطره انگیز داشتیم؟ آره همون) مورخ 23 شهریور ماه 1399:

پس از قرائت کیفر خواست  متهمه ز_عین ، که به جرم رای دادن به میم. میم  به هر حال نقش خودش رو در حواددث اخیر ایفا کرده، در حالی که اصلا راضی به زحمت انداختن هیچ وکیلی نبود با مانتو و مقنعه و چادر و البته دمپایی زندان به دفاع از خود پرداخت:

اولا من روزه ام جناب قاضی پس قاعدتا دروغ نمی گم.

دوما: من می خوام از همینجا اعتراف کنم من احساساتی شدم  و با رفتار وحرفای میم.میم و اطرافیانشون علی الخصوص  میم.خ  و اون خانم ز.ر گول خوردم و تحریک شدم.

به ما اینجوری القا شد که  اگه به میم.میم  رای بدیم  ممکنه بشه کمی به وضعیت علم و فرهنگ و هنر امیدوار تر بود... آخه افق های فریبنده و ظاهرا زیبا اما در باطن موهومی (حاوی عارضه توهم) ای رو به روی ما ترسیم می شد و خب این دغدغه ی اصلی من بود و شرایط فرهنگی حاکم  اون زمان خیلی گلاب به روتون اعصاب خورد کن بود البته بخاطر سیاه نمایی اجانب و علی الخصوص دست نشانده ی منافقشون همین میم. میم ( بوووووق) و البته جمع کثیری از اهالی علم و دانش و فرهنگ و هنر اون موقع تحت تاثیر شرایط مواضعشون رو مشخص کرده بودن و با تخریب هایی که علیه دولت و نظام صورت گرفته بود زبونم لال معترض بودن. ( والحمد لله طی این n دادگاه شاهد اعتراف گیری اونها هم بودیم و روشن شدیم) من هم فکر می کردم با اندک سواد و مطالعه و آگاهی ناچیزی که داشتم با اوووووون همه غفلت ، ساده بودم فکر می کردم بینش درستی پیدا کردم. البته صرف اعتراض نبود که ما به میم. میم رای دادیم، ما با توجه به ظاهرسازی ها و عوام فریبی ها و دروغ پراکنی ها فکر می کردیم داریم به نفکری رای می دیم که شعور و درک بالایی نسبت به این موضوعات داره و درعمل هم نشون داده . ما به غلط تصور می کردیم با برداشت های عمیق تر و البته لطیف تری از دین و تاثیرش در جامعه ی ماتم زدمون_استغفرا... اینجوری القا شده بود_ مواجه خواهیم شد و خب چون خیلی خسته بودیم (یعنی خستگی رو القا کرده بودناااا) از فضای خیلی خیلی شعارزده و مفاهیم خیلی خیلی دستمالی شده و روم به دیوار کثیف شده ی اون موقع این فضای تر تمیز تر و راحت تر و اصطلاحا آزاد تر چشممونو گرفت و فریبمون داد.

ناگفته نمونه که ما آزادی رو دقیقا مساوی بی بندوباری می دونستیم و این اشتباه ما بود!!!!!

ما چون خودمون فهم و شعور نداشتیم  با احساساتمون بازی شد و این تصور غلط  رایج شده بود که میم.الف رئیس جمهور خدوم و محبوب و مظلوم وقت دروغ می فرمودند. خیلی هم اتفاقا صحبت های صمیمانه و لحن دلنشینشون گاهی  دلو می زد و خب ...

ما اون موقع  فکر می کردیم  ایران برامون مهمه و دوستش داریم و میشه به حقیقت های دست نخورده و مغفول(!) مونده ی اسلام و انقلاب و نظام مبارک جیم.الف امیدوار بود که یه سری دم از رو کردن اونا می زدن  و ما رو با این اسامی مبارک و مقدس فریب می دادن.

البته رنگ سبز هم تاثیر خودشو داشت چون من شخصا اگر از رنگهای موهنی مثل قرمز و آبی و زرد و نارنجی و بنفش و ... استفاده می شد با وجود اون دلایل عمرا رای می دادم. چون رمز و پتانسیل آشوبی که سبز داشت هیچ کدوم نداشت!!!

خلاصه دیگه  از خدا که پنهون نیس جناب قاضی از شما چه پنهون که ما اینجوری گول خوردیم و وارد ورطه ی کثیف سیاست شدیم و نظریات وبر را بر دیده نهادیم و  با خیال های خاممون وبا اون یه ذره امید و هدف بیخودی که از اون یه رایمون داشتیم  برعکس  به قیام علیه جیم.الف پرداختیم و تازه توی این n دادگاه فهمیدیم گه این میم.میم چقدر قابلیت جذب جرم داشت و نمی دونستیم. از حق نگذریم چون روزه ام باید گفت ایشون خیلی با استعداد بودن. خواست خدا و دست اون 24 میلیون بود که مانع ریاست جمهوری ایشون شد وگرنه مملکت الان پر دزد و قاچاقچی و ... بود.

بنده البته تو ستاد میم. میم فعالیت نداشتم خب چون مشکل مالی نداشتم اما دوستان بعد انتخابات تماس گرفتن و دیگه خلاصه گفتن نداره، تو این n دادگاه ماشا ا... همه دوستان اعتراف کردن که ماجرای سطل آشغالها و اتوبوسا چی بود دیگه! دیگه خجالتمون ندین بیشتر از این! فیلماشم که هستش در محضر دادگاه. من تو اون فیلم سومی وقتی داشتم پشت کامپیوتر تماشا می کردم فیلمو دستگیر شدم و ... پس شد آنچه شد.

من اعتراف می کنم ما خیال می کردیم فکرامون خوبه، اما قصد تخریب دولت میم.الف ، تخریب نظام جیم.الف ، انواع انقلاب ها در همه رنگ و همه جنس، ضدیت با واو. ف و هر جور جرایم سیاسی رو داشتیم. از همین جا از همه ملت عذر می خوام که اینقدر احمق بودم و پامو دراز تر از گلیمم کردم. من در حدی نبودم که فکر کنم و دلم برا کشورم بتپه و اصلا کوچکتر از اونی بودم که رای بدم و نظری داشته باشم. من معذرت می خوام که فکر می کردم حقمه به مفهومی به اسم وطن علاقه داشته باشم. من بیخود کردم که احساس غربت کردم بین این همه آدم فهیم و منطقی و خییییییلی مهربون!

 

از همینجا هم اعلام می کنم من شکنجه نشدم. تحت فشارم نبودم. به اندازه ی جرمم یعنی رای به میم.میم و تماشای فیلم اغتشاشات طی دوروز بازداشت به همه این نتایج رسیدم.  خودم تنهایی! یه کم هم البته کیهان خوندم و 20:30 دیدم که خب خیلی تاثیر داشت.

جا داره از دستگاه قضایی و دادگستری قانون مدار کمال تشکر رو بکنم که  اجازه انتشار تصاویر و اسامی ما رو نمی ده (از دادگاه پنجم ببعد این قانون اجرا شد که خب البته قبلش مصلحت بود تا یه سری احزاب و تشکلات شیطانی لو برن)

تقاضای رافت اسلامی هم دارم  نخواستینم منو به اشد مجازات برسونین. ما (تمام این ملت محاکمه شده توی n تا دادگاه طی این ده دوازده سال) به قول این میم.میم   دیگه چیزی واسه از دست دادن نداریم. مهم اوجب واجباته.

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 10 PM | لینک  | 

سال جهانی نجوم برای ما ایرانیا شده سال بیاد ماندنی اعتراف، زور، ظلم

پستی

ایران_ پر از گرد و خاک

ایران_ خفه

اسلام وارونه

اتفاق های غیر قابل باور

400 سال از روزگار گالیله می گذره و هنوز هم می تونی با چشم خودت ببینی که حقیقت دستمالی می شود

زمین صاف می شود

زمین مر کز عالم می شود

 

همش دارم فکر می کنم حقیقت کجاست؟ کجاست؟ کجاست؟

دیگه نباید به دهن آدمها نگاه کرد

انگار همه ی وجدان ها و فکر ها و احساس ها و حق ها یک جا جمع شده اند.

زیر نوشته ی نامرئی ای که پای  گالیله  روی زمین دادگاه می نوشت.

 

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 11 PM | لینک  | 



به پرواز شک کرده بودم

به هنگامی که شانه هایم

از توان سنگین بال

خمیده بود،

.

.

.

به پرواز شک کرده بودم من

.

.

.

و شک بر شانه های خمیده ام

جای نشین_ سنگین_توانمند_ بالی شد

که دیگر بارش

به پرواز

   احساس نیازی

             نیود!


قسمت هایی از شعر " صبوحی" شاملو

تجلی ساحرانه ی نام بزرگ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.........................................................................................

پ ن : چقدر این شعر منو یاد خرمگس میندازه! آخ ...مرتد دوست داشتنی من ...

با خودم فکر می کنم بلایی که در عرض یه شب سرش اومد و بعد 13 سال "آرتور" رو کرد "ریوارز". هرشب و هر روز سر یه عده میاد و من هر چقدر محاسبه می کنم نمی تونم روزایی که عمر می کنن رو ضرب در سیزده کنم و تعداد سالهای "خرمگس" شدنو باور کنم!

من با چشم خودم دارم می بینم خرمگس دوست داشتنی خودم رو!





نوشته شده توسط زهرا در ساعت 1 PM | لینک  | 

فقط وقتی یه افق باز جلو چشماته می تونی به خودت بباورونی که ( بر خلاف حرفای احمقانه ای که فرصتی واسه زندگیت نیست) دستگاه مکان_زمان زندگی جا واسه ی مختصات تو زیاد داره!

وقتی به اندازه ی دختر کوچولوی ماشین جلویی که از شیشه ی عقب همه دنیا رو می پاد، تنهایی و تنهاییتو با کسی شریک نمی شی ( اما توی تنهایی همه شریکی) می فهمی تنهاییت می تونه به اندازه ی راه شیری تا آندرومدا شعاع داشته باشه و قشنگ  بمونه حتی اگه تعلیقش کلافت کنه!

شاید راحت تر بتونی بفهمی رسم الخطت چه جوری می تونه با سمت و حالت نگاهت هماهنگ می شه و چه جوری می شه گاهی بعضی فرمولها شاید اشتباهی به جای ذهنت روی قلبت حک بشه؟

با وجود همه ی اینها عجیبه که فقط وقتی یه افق می بینی، تصادف و خون و مردن وماشین چپه توی یه جاده ی خیس و شیشه ی شکسته و تکون شدید و ... ترسناک نیست.

فقط وقتی یه افق می بینی تسلیم خستگی هات می شی ... نه، نه خستگیهات تسلیمت می شن!

آخ ... فقط وقتی یه افق می بینم وحشی می شم ... وحشی دوست داشتنی!

لفظ افق رو دوست دارم چون لااقل ظاهرا اونجا بین زمین و آسمون فاصله ای نیست!


*************************************



کاغذ هرچند سفید و وسیع

هرچند آبی احساسم غلیظ

اما

عقل این قلم به طغیان واژه ها قد نمی دهد

شعرم، شوق شنیده شدن ندارد

اشکم، شور دیده شدن

 

پ ن: واج آرایی این 3 سطر پایانی رو داشتی؟


 

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 11 PM | لینک  | 

 

 

اصلا  "تو" کی هستی وسط این جهنم؟ اصلا هستی؟ کجایی که نه صدایی ازت هست نه حرفی  و نه نگاهی داری که آدم سنگینیشو حس کنه و دلش خوش بشه داره تماشا می شه!!! من چه تماشایی ام الان!

دیگه چه اهمیتی داره که من خستم وخستگیم هیچ جور در نمی ره. اگه من دردم از تنهایی ممتد و وسیعی بود که هر چی آدما میومدن توش و می رفتن بیرون ذره ای ازش کم نمی شد. پس چرا من حالا دارم همراه تنهایی های آدم هایی می شم که احساس خفگی و نفس تنگی می کنن، توی این فضای پر دروغی که دیگه اصول خودشونم توش به نظرشون مسخره میاد؟... مگه من اصلا حرفی برای گفتن داشتم که حالا کسی جلوی گفتنشو بگیره و یا دغدغه ای داشتم که کسی زیر سوالش برده باشه! به راحتی می تونم انکار کنم خودم رو... اونی که دیگه ازش سر در نمیارم!

نمی فهمم، نه خودمو، نه تورو، ... نه ارتباط خودمو با خودت و نه ارتباط حجم این تنهایی فردی رو با چگالی این خشم و غم اجتماعی.

اصلا "اینجا" کجاست؟

داری دنبالم می گردی وسط این شلوغیا؟! نگرد عزیزم، پیدا نمی شم و پیدام نمی کنی! دیگه اثری از من نیست...

قرار نبود وسط روز مرگی هامون گم بشیم. قرار بود روز مرگی هامون لذت و آرامش و نظم روزها وشب هامون باشه ... نیستم نیست نیستی

من اینجا لای روزمرگی نداشته ام گم نشدم ... اینجا خواااب  خوااب خواب خاب خاب خاب ... من همش می خوابم، بیدارم نکن ... من همش خوابم میاد! خواب خوبه

 

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 9 PM | لینک 

دو روز است که اسیر یک خواب دو ثانیه ای شده ام

برهوت آدم بود

دستهام می لرزید

گرمای دستت نزدیک سرمای همیشگی دستم بود

مستاصل چسبیدم دستتو

نگام نکردی اما دستمو محکم فشار دادی

از خواب پریدم

امنیت و اطمینان و آرامشمو توی دستات پشت خوابم جا گذاشتم

 

 

 

خستم خسته خسته

هر چقدر می خوابم خستگیم در نمی رود

هر چقدر به خودم مهلت می دهم

هرچقدر تو به من فرصت می دهی

هر چقدر قدم می زنم خستگیم تمام نمی شود

از هرجا فرار می کنم باز به خستگی منتهی می شود

خستگی مرضم نیست، حالا جزئی از شخصیتم شده!

خستگی دغدغه هایم را دزدیده ... خستگی اخمالویم کرده ... خستگی آرامشم را تسخیر کرده ... خستگی  همه جای تنم رخنه کرده و من نمی دانم به کجا پناه ببرم که نباشد

که تو باشی

که دستهایت باشند حتی اگر نگاهت هم نباشد

                        حتی اگر محتاج دو ثانیه از صدایت باشم

خستگی  اشکهایم را برای خودش خرج کرده

دلم به اشکهایم خوش نمی شود ... به تماشایت خوش نمی شود ... به امید آواره ام که در به در جایی برای گره خوردن است خوش نمی شود!

دلم به خستگیم خوش است که هرجا می روم با من است و تنهایی هایم را پر کرده و لحن حرف زدنم را تغییر داده و باعث شده صداقتم را از دروغ هایم تشخیص ندهم!

دلم به خستگیم خوش مانده که تنها برتری من نسبت به توست ... من را محق تر می کند برای دیوانگی، برای طغیانی که در پیش است.

حالا هی برو گم شو! به درک ... گم می شوم من هم ... گم شدم، خیلی وقت است. فقط تفننی دلم برایت تنگ هم می شود

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 9 PM | لینک  | 

اولین باری است که در انتخابات ریاست جمهوری شرکت می کنم.

اولین باری است که "سیاست" نه فقط در حد یک هیجان زود گذر بلکه جزء دغدغه های مهمم اولویت پیدا کرده است. و فقط برایم یک مفهوم کثیف و سرشار از دروغ و فریب نیست!

اولین بار است که به انتخابم خیلی مطمئنم و یک نفر را با همه ی ضعف ها و قوت هایش شایسته ی یک سمت می دانم.

اولین بار است که خودم تنهایی حرف ها را کنار هم می چینم و خودم تنهایی نتیجه می گیرم کشورم و شخصیت اول آن چقدر برایم مهم است.

اولین بار است که فکر می کنم راه حل های امیدوار کننده ای وجود دارد برای درد های کوچک و بزرگ  آدم های زیادی که هرروز توی کوچه ها وخیابانها زیادی می دیدمشان.

اولین بار است که شهرم و آدمهایش و واکنش هایشان برایم مهم شده.

اولین بار است که بین خودم و انقلابی که نمی فهممش اما از وقتی بوده ام صدایش مدام به گوشم خورده ربط هایی احساس می کنم.

تا وقتی که این یه ذره امید سبز رنگ جریان داشته باشد سعی می کنم بی تفاوت نباشم!

کمترین دلیلم حداقل 4 سال احساس خوب داشتن نسبت به آدمی است که قراراست رئیس جمهور صدایش کنم!

 

می تواند برایت مهم باشد یا نباشد که مخملباف کیست ... اما به نظرم این حرف ها منطق قشنگی دارند

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 11 PM | لینک  | 

ترجیح می دهم صادقانه حرف هایم را برای آشنا و غریبه رو کنم. ماجراها را بدون اندک تصرف و تغییر بازسازی کنم. احساس هایم را نسبت به هر اتفاقی جار بزنم. ترجیح می دهم از فکر هایی که رویشان حتی برای مدت کوتاهی سرمایه گذاری  کرده ام، برای چشم هایی که ابتدا به نظر مشتاق می آیند بگویم و بعد که اشتیاقش تمام شد، یکجوری ساده لوحی ام را جمع و جور کنم.

چرا؟ نمی دانم ... شاید چون تئوری شکست خورده ای دارم که آدم ها اگر لایه لایه نباشند از خیلی قضاوت های پیچیده شان نسبت به هم فاکتور می گیرند. دعوا نمی کنند، سوء تفاهم ها مثلا پیش نمی آیند، آدمها فقط سعی نمی کنند بلکه به راحتی حاضر می شوند شرایط هم را درک کنند! و تصور می کنم لابد وقتی کسی دیگری را درک می کند حتما راحت تر و بدون هزار شرط و شروط حق را بهش می دهد!

شاید... شاید هم واقعا دارم برونگرا می شوم!!

البته "ترجیح " می دهم، این یعنی خیلی وقت ها مجبورم به بازیگری ، بازیگردانی و حتی کارگردانی!

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 11 AM | لینک  | 

عروس سرتو بالا کن/ به نامزدت نگا کن/ ببین خودت قشنگی؟/ یا نامزدت قشنگه؟/ عروس سرشو بالا کرد/ به نامزدش نگا کرد/ دید هم خودش قشنگه/ هم نامزدش قشنگه/ .....

........................

هنوزم می گم:

بی صبرانه در انتظار تموم شدن لحظه های ندونستن ام...

........................

نمی خوام قبول کنم  غم اصیل تر از شادیه همونجور که نمی خوام باور کنم  سهم عقل و احساس توی تصمیم گرفتن ها و شاد شدن ها و غصه خوردن ها و آرامش ها یکی نیست!!

دیشب به اندازه ی یک شب بزرگ و باشکوه منطقا میتونستم احساس شادی کنم

امشب به اندازه ی حداقل ۱۰ سال نمی تونم غمگین نباشم

امان از این شبهای با شکوه تنهایی!!

 

پ ن: به منفی و مثبت فعل ها اگه دلتون خواست دقت فرمایید

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 10 PM | لینک  | 

بی خیال بابا!

اول و آخرش که به باید به

اژدر پشمک به سر

و

دراز خاک بر سر خسته

و

کته کولا

فکر کنی! شادزی بابا جان شاد زی!

کلاه قرمزی جونم من عاااااااشششششقتم! دیوونه ی آقای مرجی هم هستم با اون چشاش!

..................................................................

پ ن: قابل توجه همه عشاق کلاه قرمزی که حتی نمی دونن این سه تا موجود چین:

یه شب که برق رفته بود پسر عمه زا داشت لولو های روستاشونو توصیف می کرد که من ضعف کردم و ... پس شد آنچه شد 

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 11 PM | لینک  | 

 

.... که اجازه ی شروع بهشون دادم اما مهلت تموم شدن، نه!

 

 وقتی در میان دو عقربه به سختی نفس می کشم...

0000000000000000000000000000000000000

به یادت پلک می زنم کنار پنجره...

0000000000000000000000000000000000000

از وسعت این دیوار می ترسم

نگاهم محکم به دیوار می خورد

برمی گردد به چشم هایم

و چشمهایم باز

مجال تماشا می خواهند...

0000000000000000000000000000000000000

صبح شد

دوباره حس حضورت

به تنگ زمان

تلنگر زد

لحظه هام مرتعش شد

تا بودنت فاصله ای نیست

در فاصله مان اما

موج می زنی...

0000000000000000000000000000000000000

در تنگنای منظره

برای تماشای افق هر اتفاقی

نیوتن پیشنهاد معقولی داده است

پناه می برم به سیاره ی بی جاذبه

برای احساس بی وزنی یک شعر

 سیاره ای بدون جوی سنگین از نگاه

...

در مدار سیاره ی بی تقویم من...

0000000000000000000000000000000000000

هرچند آبی احساسم غلیظ

اما

عقل این قلم به طغیان واژه ها قد نمی دهد

شعری شوق شنیده شدن ندارد

اشکی شور دیده شدن ...

0000000000000000000000000000000000000

خورشید

به پهنای آسمان بغض می کند

برای نفس های سنگین نور

ازدحام ابرها

بهانه است...

0000000000000000000000000000000000000

باید ستایش کنم تورا

حتی اگر در فراوانی ثانیه ها

سهمی برای ستودنت نباشد

باید ستایش کنم

لبخند بی نظیر تورا...

باید...

 

چند تا نکته تستی:

 

  • من سبزی جیغ و تازه و نیمه کچل این موقع درختا رو دوستش دارم
  • من زمینو وقتی یه لحظه تو مدارش رو نقطه ی اعتدال بهاری مکث می کنه دوستش دارم
  • من بی نظیر ترین دعایی که تا حالا شنیدم دوستش دارم،

 می شه چشماتو ببندی و به هیچی فکر نکنی وبخونیش. می شه فقط لابه لای نفسهات تکرارش کنی. چیزی نخوای، امیدی نداشته باشی، منتظر مستجاب شدنشم نباشی... حتی می شه مطمئن نباشی... اما فقط بذاری حروفش آروم و بالطافت روی لبات بشینن و فقط چند لحظه لذت ببری که داری دعای قشنگی می کنی:

                                           

                                          یا مقلب القلوب و الابصار

                                             یا مدبر اللیل و النهار

                                           یا محول الحول والاحوال

                                         حول حالنا الی احسن الحال

 

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 9 PM | لینک  | 

بهار ... بهار ... چه اسم آشنایی!! صدات که میاد، بوتم که میاد، خودتم که دم دری! ... گور بابای ناراضی!!

به قول زویا که از قول سید علی صالحی میگه : «حال همه ما خوب است»

اتفاق های خوب می افتد مدام، خبر های خوش می رسد پشت سر هم، بعضی ها بوی خوشبختی می دهند، بعضی ها چشمهایشان پر از شادیست، بعضیها قر توی کمرشان هی گیر میکند، بعضیها صدایشان زنگ موفقیت دارد!

من شادم! من خوبم! من و آرزو هایم برای هم هی دست تکان میدهیم. من و خاطره هایم هی همدیگر را تماشا می کنیم. من و هممممه ی دوستانم هی سعی می کنیم هم را ببینیم تا از هم سردر بیاوریم و میاوریم و خوشحالیم که هستیم با هم. من و آرامشم هی برای هم چشمک میزنیم. من و نظمم هی به هم وعده می دهیم...

همه چیز به طرز شگفت آوری روبه راه است فقط ...

...فقط نمی دانم چرا نفس هایم عمیق نمی شوند! توی چشم هرعزیزی که نگاه می کنم دلم میگیرد... هر اتفاقی که می افتد فکر می کنم باید اتفاق دیگری می افتاد ... رازهایم انگار هر آن در خطر بر ملا شدن به سر می برند... مفاهیمی که برایم ارزش داشت توی دستهای دیگران جا خوش کرده اند...

 

_ بهار! خاله زهرا کووووو؟!؟!؟!

سرک می کشه. منتظره کسی از پشت دری دیواری چیزی اول از همه با چشاش بیاد بیرون و بگه دااالللی بهار! بهار تاب می خوره، براش شعر می خونم، زل می زنم تو چشاش که به اندازه ی همه ی دنیا جا داره. بعد از مدت هااااا اشک از چشام می ریزه بیرون! بهار گوله ها رو می بینه ... دماغ و گونه های سرخ شده رو می بینه! لباشو غنچه می کنه وصدای هوووف کردنش و «جی» گفتنش بغضمو بیشتر می کنه .... بهاااااار تو خیلی ماهی عزیز دل خاله! از اون خنده ها که دو تا دندون کوچولوی پایینیت توش جرقه میییی زنه! آخ بچه منو نکش!

 

بهار! خاله زهرا کوووووو؟!؟!؟!

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 9 PM | لینک  | 

وقتی حمیده داشت مراحل عروس شدن رو طی می کرد، همسن و سال الان من بود. من یه دختر بچه ی چهارم دبستانی بودم که یک عااااااااااااالمه باهاش فاصله حس می کردم و فکر می کردم رسیدن به سن حمیده یعنی یک عالمه بزرگ شدن. هر روز توی راه برگشت از مدرسه سرم رو می چسبوندم به شیشه ی سرویس و به آسمون ( توی هر حالتی که بود) زل می زدم و پیش خودم تصور حمیده عروس  شده رو داشتم که خیلی آدم مهمی شده حالا، حتی مهمتر از خواهر من بودن! فکر می کردم حالا این حمیده با قبلی چه فرقایی داره؟ من از اون همه برو بیا فقط خوش گذرونی های دور هم جمع شدن ها رو میفهمیدم. و اینکه یه آدم خیلی جدید حالا عضوی از خانواده مون شده بود. کسی که اون موقع ها ازش خجالت میکشیدم اما هر چی گذشت و بزرگتر شدم داداش بودنش برای من و زینب محسوس تر می شد... و من همیشه واژه " خوشبختی" رو مترادف با چهره این دو تا آدم می بینیم. ( و حالا از حمیده ی قبل از ازدواج هیچ ذهنیتی ندارم)

 

  &&&&&&&&&

 

حالا که زینب داره مراحل عروس شدن رو طی می کنه با وجود اختلاف سنیمون اما خیلی "باور" میکنم. چقدر زینب عروس شده آشناست!. شاید اونم داره مث حمیده یه کس دیگه می شه یا در واقع وجوه رویایی تر شخصیتش رو به نمایش می ذاره ... اما برام اصلا غریب نیست ...( با وجود تجربه های اجتماعی و شخصی زیادی که زینب نسبت به من داره و این فاصله ی جاهامون تو زندگی رو زیاد می کنه).

 نمی شینم تصور کنم، می شینم تماشا می کنم که این زینب حالا با زینب قبلی چقدر فرق می کنه؟؟؟؟؟ بهتره بگم چقدر فرق می کنه!!!!!!!

خوشحالم که از این به بعد 2 تا داداش دارم. (سلام عضو جدید خونوادمون)

 امیدوارم یه هم معنی دیگه برای "خوشبختی" اضافه بشه!

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 7 PM | لینک  |