تبليغاتX
حجم پنجره
من باز دچار آسمان خواهم شد ... هر وقت در زمین ... ذکرخیرش باشد !

 

قراره اعدامش کنن. قراره سر بی گناه بره بالای دار.

قراره،  یعنی فقط 107 قدم مونده ...  و برای اون، عدد 108 تعریف نشدست...

می دونی سلول آخر یعنی چی؟ اونجایی که هر موجودی که توش قرار می گیره، تنهاست ... تنهای تنها

اونقدر تنهاست و اونقدر در برابر تنهاییش بی دفاعه که ...

تن یخ زدش رو به تخت  سپرده. از همین حالا انگار داره می فهمه که  روح از بدنش جدا می شه. فکر کردن به هر چیزی بی معناست. حتی به پسر کوچولوش یعنی تمام داراییش، به اشتباهی که نکرده  فکر کنه؟ هه! چطوره به چیزای خوب فکر کنه؟!  یا اینکه با یه چیزی خودشو سرگرم کنه و حواسشو پرت؟!  تو نمی فهمی سلول آخر یعنی چی!

یعنی اون جایی که فقط قراره به یه چیز فکر کرد. به ماموری که میاد با قدرت خاصی اسمتو صدا می کنه و بعد مثل یه سنگ بهت می گه: " ایتس تایم"

 انگشتای سردش ترسیدن. دنبال پناهگاهی برای چنگ زدن می گردن. ولی کاری هم نمی شه کرد.این اجتناب ناپذیره، چون قراره این انگشت ها توی بی پناهی بمیرن. این انگشت ها بعد از 107 قدم و بعد از چند دقیقه ، دیگه مال خودش نیستن! بهتره نگاهشون نکنه... حالا انگار سر انگشتاش وزنه های سنگین آویزون کردن... خدایا! با نفسای آخرش چی کار کنه؟ دارن هدر می رن!

 

راجع به سرپوش چیزی بهش نگفته بودن. لعنتیا! این آخرین قانونتون نمی ذاره من نفس بکشم. برش داریییییییییییین! التماستون می کنم برش دارین. جیغ می زنه، روی 107 امین قدم وایساده و فریاد می زنه تا شاید صدای ترسش به جایی برسه. اشک مامورا در میاد. نمی گه من بی گناهم. نمی گه دلش چیزی می خواد. فقط آخرین صداهاشو روی اتمسفر زمین، روی ذهن دنیا حک می کنه. ضجه می زنه: من می ترســـــــــــــــــــــــــــم! همه ی حاضرین به گریه افتادن.

آروم کردن کسی توی آخرین ثانیه های زندگیش یعنی چی؟! دست گذاشتن روی قلبش، روی پیشونیش، در حالی  که دستاش بستس و زودتر از همه با انگشتاش خداحافظی کرده  اما هنوز با هیچ چیزوهیچ کس دیگه ای خدا حافظی نکرده  یعنی چی؟! گفتن عبارت "طوری نیست"روی قدم  صدو هفتم یعنی چی آخه؟!

چرا! طوری هست. آره. تو داری برای همیشه با همه چی خدافظی می کنی. بعد از تموم شدن مراسم اعدام، دیگه جایی وجود نداره که بشه دنبال تو گشت.، پس وسیع بمیر. تنها بمیر. به صدای قلبت گوش کن  به یه دلیل بزرگ بمیر.  ساکت نمیر! فریاد بزن! مرگت به اندازه ی کافی سکوت مطلق هست. بعد از تموم شدن مراسم اعدام به اندازه کافی وقت برای دلتنگ شدن واسه حرفات هست.

حالا روی قدم 107 ام. توی آخرین لحظه های آرومی که می تونه تجربه کنه،

زمزمه می کنه آهنگ مورد علاقشو. نه،داره بلند بلند، با چشمای بسته می خونتش. صداش می لرزه اما می خواد همه ی دنیا بشنون!

در یک آن... در حالی که چیزی نمی بینه، زیر پاش خالی و صداش قطع می شه. حالا روی قدم 108 ام معلقه و برای همیشه سکوت کرده.

عین اعدامیا نمرد. عین کسی مرد که صبح زود از خواب بلند شده، چایی خورده، لباساشو پوشیده، کرم زده به صورتش، یادداشتشو چسبونده به در یخچال که چه ساعتی بر می گرده. از در خونه بیرون رفته و توی دومین خیابون، در حالی که انتظارشو نمی کشیده، با یه ماشین برخورد کرده.

 

اعظم اما سلول آخر نداشت. قدماشو نشمرد. سرپوش نداشت.ایتس تایم هم نداشت. حضار نداشت. دادگاه نداشت. خداحافظی نداشت.

وشاید چون تمام این چیز ها را نداشت مرد. چه فرقی می کنه؟ بالاخره که اون هم مرد. التماس نکرد. کسی صدای فریادشو نشنید که می ترسه. یعنی نمی ترسید؟ آهنگ خاصی رو نمی خوند؟ پس مثل کی می میره، کسی که خودش دستای خودشو می بنده و خودش خودشو به معلق شدن وادار می کنه. وخبر داره که دقیقا توی چه لحظه ای قراره زیر پاش خالی بشه؟

 

 

 

.....................................................

 

 

از چیزایی که ادامه ندارن. از چیزایی که امتدادشونو نمی شه پیدا کرد، بدم میاد.

 

تولد "حجم پنجره" 25 فروردینه. 4 سال پیش. اولش فکر کردم، صبر کنم و روز تولدش بکشمش! اما دلم نیومد. یا اینکه نتونستم صبر کنم. ترجیح دادم به توصیه ی "تیرمن" عمل کنم. و بذارم این حجم از پنجره برای همیشه واسه خود خود خودم بمونه!

بعد از انجام اعمال انتحاری توی مدیریت وبلاگ، وقتی روی "مشاهده ی وبلاگ" کلیک کردم و با حجم پنجره ی خالی و سوت و کور مواجه شدم، وحشت کردم...

.

.

.

روزای اول فقط می خواستم جایی باشه برای نوشتن شعر هام و فهمیدن نظر بقیه

بعد وسوسه ی نگارش و خودنمایی  با جمله ها و ترکیب ها و واژه ها سراغم اومد.

اون موقع ها با خودم عهد بسته بودم جز قشنگیای زندگیم از چیز دیگه ای حرف نزنم اینجا.

بعدش یه مدتی دست و دلم طرف کاغذ نمی رفت، طرف یادداشت های شخصی نمی رفت. یادداشت های من به اینجا کشیده شدن تا جایی که دیدم برای خودم نمی نویسم. برای دیگران می نویسم، هرچند از خودم. برای اینکه بدوننم، احساسم کنن، ازم خبردار بشن.

و طبق معمول ملاحظه ها و خبرهای واصله از مخاطبین وبلاگ دست و پا گیر شد.

آدم های کامنت هامو دوست داشتم. از اون غریبه هایی که جدی جدی نوشته هامو نقد می کردن،  تا دوستا و آشناهایی که  برای قرار مدار های فردا پس فرداهامون پیغام می ذاشتن. با کامنت هام گاهی دلخوش می شدم که من چقدر دوست های خوبی دارم که دوست داشتنی هستن و دوستم دارن. یادش به خیر... هیجان کامنت های خصوصی. یادش به خیر که من با تمام کامنت گذارانم ناخود آگاه دست به کار شده بودیم تا نذاریم آرزوهامون بمیرن.  یادش به خیر  خاطره هایی که اینجا زنده شد. خاطره هایی که تا همین چند لحظه پیش توی پست ها و کامنت هام از زیر گرد و خاک کشیدمشون بیرون.

روزایی که واسه  خالی کردن عقده هام و انتقام گرفتن و حرص در آوردن آپ می کردم.

روزایی که شیوا و شایان و هم محلیاشون اینجا رفت و آمد داشتن

روزایی که دوستای جدید پیدا کردم و ذوق دیدنشونو داشتم.

روزایی که حمیده و آقا جلال سوئیس بودن ... روزایی که بخاطر جدایی و دوری واینکه آدم حسابم نمی کردن خواهرام، لجم می گرفت.

روزایی که بعد مدرسه شلوغ ترین جایی که داشتم اینجا بود.

روزایی که منتظر کامنت هیشکی نبودم و آپ نمی کردم.

روزایی که برام مهم بود کجای لینکای وبلاگای دیگه ام.

روزای قشنگم که دلم می خواست خوش حالی و قشنگیو و رنگاشو با بقیه تقسیم کنم.

روزای پیدا شدن ودست تکون دادن از لای نوشته ها برای هم

روزایی که من فقط دنبال تحسین بودم تو کامنتا

روزی که قیصر مرد و همه ی کلمه های دنیا بغض داشتن

روزای مکه ایم... روزای سبزم ... روزای روشنم... روزای ذوق چاپ نوشته هام...روزای کنکورو تست و ... روزای تحقیقام. روزای بعد از شبای دیدن فیلمای قشنگ. روزای بعد از شبای پرستاره.

روزای تیپ زدن و خوشگل شدن واسه اولین دیدار دیده نشده ها!

بگذریم از این همه روز سیاه و سرمه ای  دراز خاک بر سر خسته. بگذریم که چه رویاهای معروفی داشتم برای ۸۸ام...

روزای قاطی کردن عاشق شدن با عادت کردن.

روزای طولانی تنهایی و غریبی

روزای فوران شعر هام

روزای بهار مست شدنم

روزای بزرگ شدنم ... پیدا کردن منطق خودم ... محسوس شدنم!

روزای عروسی ... روزای خاله شدن

.

.

.

اما حالا

کلمه هام تموم شده/ رنگام تموم شده/ فرمولام تموم شده/ ستاره هام تموم شده/ آهنگامم تموم شده

از توی لینکاتون برم ندارین! شاید یه روزی اومدم در گوشتون گفتم که کجام.

پا گذاشتنم به اینترنت هم برای فرار از دیگرانه هم برای فرار از تنهایی. باید پذیرفت فاش شدن رازها رو و مخدوش شدن حریم ها ی خصوصی رو. باید پذیرفت قاطی شدن فضاهای  دوستی ها و آشنایی ها رو. اینجا ها همه هستند. باید فرض کرد همه غریبه اند. ومن یک موجود اساسا مستعارم. تا تحمل شنیدن راست ها و دروغ های همو داشته باشیم.

تحملشو ندارم دیگه...

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط زهرا در ساعت 11 PM | لینک